|
"خرم آن دل كه از آن دل به خدا راهي هست"
|
سلام،
داشتم تو فايل هام دنبال يه چيزي مي گشتم كه رسيدم به مناجات هاي شهيد چمران و اين چند تا جمله:
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد ميسوزد، قلبم ميجوشد، احساسم شعله ميكشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه ميزند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.
خستهام، پير شدهام، دلشكستهام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم ، احساس ميكنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع ميكنم، و ميخواهم فقط با خداي خود تنها باشم.
خدايا! به سوي تو ميآيم، از عالم و عالميان ميگريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.
آدم به جايي برسه و اينقدر مطمئن باشه كه از خدا طلب وصال كنه ...
اي خوش آنروز كه از منزل ويران بروم
رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم
به نظر من هر فردي كه ار اين دنيا مي ره بايد از خدا راضي باشه، اما مسئله اينجاست كه بر عكسش هم صدق مي كنه ؟؟؟ به اونجايي مي رسيم كه وقتي موقع وصال شد خدا بهمون خطاب كنه : ؟
يا ايتها النفس المطمئنه [27] ارجعي الي ربك راضيه المرضيه [28] فادخلي في عبادي [29] و ادخلي جنتي [30]
(آن هنگام به اهل ايمان خطاب لطف رسد كه) اي نفس قدسي مطمئن و دل آرام (به ياد خدا) [27] امروز به حضور پروردگارت باز آي كه تو خشنود (به نعمت هاي ابدي او) و او راضي از (اعمال نيك) تو [28] از آي و در صف بندگان خاص من درآي [29] و با خشنودي در بهشت (رضوان) من داخل شو [30]
و اينک لحظه وداع با علی (ع) ! چه دشوار است . اکنون علی بايد در دنيا بماند. سی سال ديگر!
...
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ای گذشت و لحظاتی ...
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلکهايش را فروبست و چشمهايش را به روی محبوبش ـ که در انتظار او بود ـ گشود.
شمعی از آتش و رنج ، در خانه علی خاموش شد و علی تنها ماند . با کودکانش.
...
و کجای بقيع ؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب، بر مزار فاطمه .
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سکوت مرموز شب گوش به گفتوگوی آرام علی دارد.
و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی پيغمبر، بی فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.
ساعت ها است.
بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بيوفا و بدبخت، سکوت کرده اند، قبرهای بيدار و خانه های خفته ميشنوند.
ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند. برهوت این دنیای خاکی شایستگی میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر، غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی بیمار، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی ...
قال مولانا امير المومنين علي بن ابي طالب عليه السلام:
خداوند متعال را شرابي است مخصوص اوليائش كه هر گاه از آن بنوشند مست گردند و وقتي مست گردند، با نشاط شوند و هر گاه با نشاط شوند، پاكيزه گردند و هنگام پاكيزگي گداخته شوند و به وقت گداختگي خالص گردند و چون خالص شوند طالب محبوب گردند و وقتي جوينده محبوب گردند مي يابند و چون يافتند، نائل شوند و پيوند خورند و هرگاه پيوند خورند، فرقي بين ايشان و محبوبشان نيست.
مي دونيد هوالتواب يعني چي ؟!
يعني اينكه حضرت حمزه و قاتل ايشون هر دو تو بهشتند ...
بر عكس، دكتر ق.د.ي (فهميديد ديگه نه؟!!!!) بهتر بگم پروفسور، كه عشق همه بود. ترم سوم باهاش درس داشتيم احساس مي كرديم دانشجوي فوقيم، مغزمون و متمركز مي كرديم كه همه چيز و بفهميم و چيزي از دست نديم. متاسفانه يا شايد هم خوشبختانه (اگه از ديد اون نگاه كنيم) به دليل جو فوق العاده ي بخش ما (!!) از اينجا فرار كرد رفت دانشگاه تهران كه واقعا هم اينجا حيف بود.
اينم 2 تا از استادامون كه در 2 نقطه مختلف بودن.
كاش مي شد يكي از استادام اينجا رو ميخوند چون ديگه توي دانشگاه ما نيست، استادي كه واقعا ماه بود و من ازش واقعا ممنونم. اون زماني كه من حدود 1 ماه به دليلي نتونستم برم دانشگاه و سر كلاسش خيلي عقب مونده بودم، چقدر درس و جدي گرفته بودم !!! و چقدر از نظر روحي كمكم كرد. ممنونشم. به قول سيب سبز از ترم 4 من هنوز قراره واسش كادو بخرم !!!!
بعد از اردوي جنوب كاشف به عمل اومدم كه جايي به اسم بسيج تو دانشگاه هست !! موقع هاي بيكاري مي رفتم حوزه. بعضي وقت ها هم پايگاه شهيد همت. يكي از بهترين خاطراتم تو همين 2 ترم شكل گرفت، بچه هايي كه با هم، هم عقيده بوديم و مثل هم. اينم مديون اردوي راهيان نورم به اضافه ي اون آگهي كه مال پسرها بود ولي باعث شد من وارد پايگاه شهيد همت شم. شايد 2 ترم خيلي كم بود ولي تو اين 1 سال هم كيف كردم. اون 3 سال 1 ور، اين 1 سال 1 ور ديگه. دلم تنگ مي شه اونم خيلي.
خدا جون! براي همه چيز ازت ممنونم.
ادامه دارد ...
چقدر زود گذشت، 4 سال !! 4 سال دبيرستان واسم طولاني تر بود.
دبيرستان، پيش دانشگاهي، دانشگاه. حالا همشون شده برام خاطره.
البته هنوز امتحان هاي دانشگاه مونده ! (قبل از اتمام امتحان ها اينارو مي نويسم كه خيلي هم دلم نسوزه !!!)
راستش من طي يك عمليات انتحاري رشته ام و انتخاب كردم، عشق روانشناسي داشتم. از همون راهنمايي مي خواستم روانشناس بشم (جدا خدا رحم كرد نشدم، نميدونم با اين روزه ي سكوتي كه مي گيرم چه جوري مي خواستم روانشناس بشم !!!). تا پيش دانشگاهي هم مصمم بودم روانشناسي بخونم ! تا اينكه اضطراب كنكور من رو هم بي بهره قرار نداد تا حدي كه خدا لطف كرد و قيد روانشناسي رو زدم.
روزي كه تو اينترنت اسمم و ديدم چنان جيغي كشيدم كه خودم كر شدم !!! خلاصه ما شديم دانشجو، فكر مي كردم دانشگاه چه خبره ؟! حكما ( به قول درويش مصطفي!) مدينه فاضله بود و ما نديدم. با چه شور و شوقي هم دانشجو شدم. كم كم تمام ديوارها ريخت و مدينه فاضله هم محو شد. فهميدم اگه نجنبم تمام دانسته هاي قبليم هم فراموشم مي شه (كه نجنبيدم و طي چهار سال اين اتفاق موحش (!!!) افتاد).
از استاد ها بخوام بگم ...
آقاي .... (به دليل اينكه قراره حسابي ازش تعريف كنم (!!!) اسمش رو نمي نويسم) كه متخصص ريشه يابي كلمات بود، Anglo Saxon ! ما هنوز هم مبهوتيم كه جريانش چيه ؟! يادمه ترم اول وقتي درس 4 واحدي باهاش داشتيم چقدر همه مون احساس خنگي بهمون دست داد، گفتيم واي كه چقدر ما خنگيمممم ببين هر چي استاد مي گه نمي فهميم. كم كم شستمون خبردار شد كه نه !! مشكل از ما نيست، از ترم بالايي ها كسب اطلاع كه كرديم فهميديم اوضاع از چه قرار . ترم دوم هم نظر سنجي رو همش رو زديم ضعيف شايد كه فرجي بشه، ديديم نه ! مثل اينكه كار از بيخ و بن خرابه. اگه بخواهم درباره كلاس هاي اين استاد بنويسم كه مي شه مثنوي !! بگذريم كه دل همه خونه !!
ادامه دارد ...
كاش مي شد به دريا بزنيم
مفهوم سوختن به تماشا نمي شود ...
و هنگام وصال بود كه عطر ياس كبود در كوچه پس كوچه هاي مدينه پيچيد.

شهادت برترين بانوي دو گيتي حضرت فاطمه الزهرا تسليت باد.
خداوند خطاب به انسان:
من به خاطر تو به شيطان پشت كردم ولي تو به خاطر شيطان به من پشت كردي.
يكي مي گفت من قرآن كه مي خونم توي همون رحيم بسم الله الرحمن الرحيم غرق مي شم. همون جا مي مونم. ديدم راست مي گه خداوند چقدر رحيمه ؟ واقعا چقدر نسبت به ما بنده هاش مهربان ؟ هر روز صدها بار مي زنيم زير همه چيز به قول يكي دل خدا رو مي شكنيم. اما باز خدا مي گه: صد بار اگر توبه شكستي باز آي.
ميگيم: الهي رضي برضاك و تسليما لامرك. ولي تا مشكلي پيش مياد ميگيم. خدا هم از ما رو گردونده. خدا هم ديگه به ما نگاه نمي كنه. ديگه نميدونيم هر كه در اين بزم مقرب تر است جام بلا بيشترش ميدهند.
چند ماه كه 1 خواسته از خدا بخوايم و مستجاب نشه مي گيم خدا به من نگاه هم نمي كنه. بازم نمي دونيم كه وقتي كسي دعا مي كنه و مورد لطف خدا نباشه سريعا اجابتش مي كنه كه صداش كمتر تو عرشش بپيچه ولي كسي كه خدا از صداش لذت مي بره مي ذاره چندين وقت همينجوري دعا كنه چون از دعاش لذت مي بره از اينكه صداش عرش و بلرزونه لذت مي بره.
اين و مطمئنم (واقعا مطمئنم) اگه خواسته اي از خدا داشته باشيم كه مطابق رضايت خدا باشه و به قرب انسان كمك كنه، شايد در اجابتش تاخير ايجاد بشه (شايد چند سال) اما ... اما باور كنيد بالاخره مستجاب مي شه. به شرطي كه دست از سر خدا آدم بر نداره، همش دعا كنه همش بخواهد، و اين رو مطمئن باشه كه زمان استجابت دعا رو خدا بهتر مي دونه.
التماس دعا