تبليغاتX
يا غايه آمال العارفين
"خرم آن دل كه از آن دل به خدا راهي هست"                   

 

 

 

"اي احمد در بهشت قصري است كه از لولو و در و مرواريد ساخته شده و آنها روي هم انباشته شده اند و شكستگي و گرهي ندارند. در اين قصر خاصان درگاه من به سر مي برند و هر روز هفتاد بار به آنها مي نگرم و با ايشان سخن مي گويم و به وسعت و گستره ي ملكشان هفتاد بار مي افزايم و آنگاه كه اهل بهشت از طعام و شراب بهشتي لذت مي برند آنان از ياد سخن و كلام من لذت مي برند.
پيامبر گرامي اسلام سوال مي كند: خداوندا! علامت و شانه ي آنها چيست؟ خداي متعال در جواب مي فرمايد: آنان زندانياني هستند كه زبان هاي خود را از پرحرفي و شكم خود را از پرخوري زنداني و حبس كرده اند. "

قسمتي از حديث معراج

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 10:59 AM  توسط مسافر زمينی  | 

نماز شب

راستی نکند که فردا در گیرودار معرکه، همین سپاه اندک نیز برادرت را تنها بگذارند؟ نکند خیانتی که پشت پدر را شکست، دل فرزند را هم بشکند؟ مگر همین چند صباح پیش نبود که معاویه فرماندهان و نزدیکان سپاه برادرت مجتبی را یکی یکی خرید و او را تنها و بی یاور ناچار به عقب نشینی و سکوت کرد؟ این را باید به حسین بگویی.

خوب است در میانه ی نمازها سری به حسین بزنی، هم دیداری تازه کنی و هم این نکته را به خاطر نازنینش بیاوری. اما نه! انگار این بوی حسین است، این صدای گام های حسین است که به خیمه ی تو نزدیک می شود و این دست اوست که یال خیمه را کنار می زند و تبسم شیرینش از پس پرده طلوع می کند. همیشه همین طور بوده است. هر بار دلت هوای او کرده، او در ظهور پیش قدم شده و حیرت را هم بر اشتیاق و تمنا و شیدایی ات افزوده. تمام قد پیش پای او بر می خیزی و او را بر سجاده ات می نشانی. می خواهی تمام تار و پود سجاده از بوی حضور او آکنده شود.

می گوید:

" خواهرم! در نماز شبهایت مرا فراموش نکنی."

 

 

و تو بر دلت می گذرد: چه جای فراموشی بردار؟ مگر جز تو قبله ی دیگری هم هست؟ مگر زیستن بی یاد تو معنا دارد؟ مگر زندگی بی حضور خاطره ات ممکن است؟

 

و اکنون:

چه خوش است روشن ضمیری کسانی که در

پس هر نماز خاضعنه می ایستند و بر امامان

خویش سلام می دهند و صلوات نثار می کنند:

صلی الله علیک یا ابا عبدالله

صلی الله علیک یا صاحب الزمان

 

 

 

نماز، نماز، نماز...

چه شبی است امشب زینب!

عرش تا بدین پایه فرود آمده است یا زمین زیر پای تو تا جایگاه اوج گرفته است؟ 

حسین، این خطه را با خود تا عرش بالا برده است یا عرش به زیر پیکر حسین بال گسترده است؟

اَلرَحمن عَلیَ الَعَرش استَوی.

این جا کربلاست یا عرش خداست؟!

اگر چه خسته و شکسته ای زینب!

اما نمازت را ایستاده بخوان!

پیش روی خدا منشین!

 

زینب حتی پس از این همه مصیبت نمازشب خود

را نیز رها نکرد، چه برسد به نمازهای واجب،

پس به چه کسانی تأسی می کنیم؟!!

 

 

 

بر گرفته از «آفتاب در حجاب» اثر سید مهدی شجاعی، با تصرف و تلخیص.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 6:5 PM  توسط مسافر زمينی 


صبور بايد بود

اما اکنون فقط این آغوش امام است که جان می دهد برای گریستن، و خواهر آن قدر گریه می کند که از هوش می رود و برادر را نگران هستی خویش می کند.

امام به صورتش آب می پاشد و پیشانی اش را بوسه گاه لب های خویش می کند و خواهر با گوش جان می شنود که:

آرام باش خواهرم!!... صبوری کن تمام دلم!!

مرگ، سرنوشتِ محتوم اهل زمین است. حتی آسمانیان هم می میرند. بقا و قرار فقط از آن خداست و جز خدا نیست کسی زنده بماند. اوست که می آفریند، می میراند و دوباره زنده می کند، حیات می بخشد و بر می انگیزد.

جد من برتر بود، زندگی را بدرود گفت. پدرم که از من بهتر بود، با دنیا وداع کرد. مادرم و برادرم که از من بهتر بودند، رخت خویش از این ورطه بیرون کشیدند. صبور باید بود، شکیبایی باید ورزید، حلم باید داشت...

 

مولای من!

صبوری می کنیم، حتی اگر به مصیبت دچار گردیم!

شکیبایی می ورزیم در تمامی زشت و زیبای زندگیمان!

حلم پیشه می کنیم در همه حال!

... و براین همه از تو یاری می طلبیم.

 

 

راضی باش به رضای خدا

امام اگر بگذارد، حرف های خواهر با او تمامی ندارد. سر خواهر را بر سینه می فشارد و داروی تلخ صبر را جرعه جرعه در کامش می ریزد:

خواهرم! روشنی چشمم! گرمی دلم!

مبادا بی تابی کنی!

مبادا روی بخراشی!

مبادا گریبان چاک کنی!

استوار صبر از استقامت توست؛

حلم در کلاس تو درس می خواند؛

بردباری در محضر تو تلمّذ می کند؛

شکیبایی در دست های تو پرورش می یابد؛

تسلیم و رضا دو کودکند که از دامان تو زاده می شوند و جهان پس از تو را سرمشق تعبّد می دهند؛ راضی باش به رضای خدا که بی رضای تو این کار، ممکن نمی شود.

 

آری!!

راضی باش به رضای خدا که بی رضای

او هیچ کاری ممکن نمی شود.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 9:48 AM  توسط مسافر زمينی  | 

 

خدايا ترا شكر ميكنم كه حسين را آفريدي.اي خداي حسين ترا شكر ميكنم كه راه پرافتخار شهادت را در جلوي پاي روندگان حق و حقيقت گذاشتي.

 

اي حسين، دلم گرفته و روحم پژمرده، در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اينطرف وآن طرف ميكشاند، مايوس و دردمند، فقط بر حسب وظيفه به مبارزه ادامه ميدهم، و گاهگاهي آنقدر زيرفشار روحي كوفته ميشوم كه براي فرار از درد وغم دست بدامان شهادت ميزنم تا ازميان اين گرداب وحشتناكي كه همه را وانقلاب را فروگرفته است لااقل گليم انساني خود را بيرون بكشم و اين عالم دون واين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامني پاك و كفني خونين بلقاء پروردگار نائل آيم ...

 

اي حسين مقدس، روزگار درازي بود كه هر انقلابي را مقدس ميشمردم و نام او را با ياد تو توام ميكردم و قلب خود را ميگشودم و انقلابيون را و او را در قلب خود جاي ميدادم و به عشق تو او را دوست ميداشتم و بقداست تو او را مقدس ميشمردم و در راه كمك به او از هيچ فداكاري حتي بذل حيات و هستي خود دريغ نميكردم...

 

اما تجربه، درس بزرگ و تلخي به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتي شهادت بخودي خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد. بلكه آنچه مهم است انسانيت، فداكاري در راه آرمان انسانها، غلبه بر خودخواهي و غرور و مصالح پست مادي و ايمان به ارزشهاي الهي است. مقاومت فلسطين براي ما به صورت بت درآمده بود و بيچون و چرا آنرا ميپذيرفتيم و ميپرستيديم و راهش را كارش را و توجيهاتش را قبول ميكرديم. اما دريافتم كه بيش از هر چيز انسانيت و ارزشهاي انساني و خدائي ارزش دارد ـ و هيچ چيز نميتواند جاي آنرا بگيرد بايد انسان ساخت، بايد هدف را بر اساس سلسله ارزشها معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناي انسانيت و ارزشهاي خدايي قرار داد.

 

اي حسين، امروز نيز ترا تقديس ميكنم، اما تقديسي عميقتر و پرشورتر كه تا اعماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق ميورزد و ترا ميخواهد و ترا ميجويد.

اي حسين، دردمندم، دلشكستهام، و احساس ميكنم كه جز تو و را ه تو داروئي ديگر تسكين بخش قلب سوزانم نيست ... اي حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش ميكشيد، ميبوسيدي وداع ميكردي، آيا ممكن است،‌ هنگاميكه من نيز به خاك و خون خود مي غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا بتو و به خداي تو سيراب كني؟

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 7:25 PM  توسط مسافر زمينی  | 


در حادثه كربلا ما به مسايل زيادي برميخوريم. در يك جا سخن از بيعت خواستن يزيد از امام حسين و امتناع امام از بيعت، در يك جا دعوت مردم كوفه از امام حسين و پذيرفتن امام ولي در جايي بدون توجه به مسئله بيعت و بدون توجه به درخواست دعوت كوفيان حضرت امام حسين از اوضاع حكومت انتقاد ميكند. از فساد و حرام خواري ها و ظلم و ستم انتقاد ميكند و اينجا امر به معروف و نهي از منكر را لازم ميبيند. البته بايد گفت همه ي اين 3 مورد تاثير داشته است چون پاره اي از عكس العمل هاي امام بر اساس امتناع از بيعت ، پاره اي بر اساس دعوت مردم كوفه و پاره اي بر اساس مبارزه با منكرات و فساد هاي آن برهه از زمان صورت گرفته است.

متن كامل

اينجا هم يك مقاله ي ديگه درباره فلسفه ي قيام عاشوراست.

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 12:44 PM  توسط مسافر زمينی  | 

سلام

اين پست شديدا به دلم نشست مخصوصا عنوانش ...

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 10:34 AM  توسط مسافر زمينی 

سلام

اميدوارم فضاي دلمم مثل وبلاگم حال و هواي محرم و پيدا كنه ...

اين تو يه كامنت ديدم:

بايد تمام وسعت دل را به خون نشاند
با يك دو قطره اشك محرم نمي‌شود ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 4:58 PM  توسط مسافر زمينی  | 

Dear God

Maybe Cain and Abel  wouldn't kill eachother so much if they had their own rooms. It works with my brother !

Larry

خداي عزيزم

شايد هابيل و قابيل آنقدر همديگر را نميكشتند اگر هر كدام اتاق جداگانه داشتند، براي من و برادرم كه كارساز بود.

لري

تصوير اصلي

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 1:20 PM  توسط مسافر زمينی  |