تبليغاتX
يا غايه آمال العارفين
"خرم آن دل كه از آن دل به خدا راهي هست"                   

 

 

 

هنگامي كه خدا تو را لب پرتگاه قرار ميدهد، به او اعتماد كن، زيرا يا تو را نجات ميدهد يا پرواز را به تو مي آموزد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 10:33 AM  توسط مسافر زمينی  | 


سلام عليكم،
اين عكس و وقتي رفتم جنوب گرفتم (فكر كنم پادگان حميديه بود).
فوق العاده جمله اش و دوست دارم چون خيلي با معنيست.

اينكه خدا ما رو به طرف خودش بخونه‏‏، و دستمون و بگيره و بكشونه بالا يك مرحله است، اينكه بدونيم چيكار بايد كنيم؟ كدوم ور بريم؟ راه كجاست مرحله پيشرفته تره.

داشتم File اي كه توش مطالب وبلاگ قبليم بود و ميخوندم، رسيدم به اين مطلب ديدم چقدر شبيه الانم، هنوزه هنوزه يه جورم هيچ تلاشي نميكنم هيچي، هميشه حرف مي زنم هميشه، حرفام براي خدا هم تكراري شده. شايد حكمت خوندن اين مطلب اين بود كه خدا به من بفهمونه حرف بسه يه دره عمل كن ...

اين متن و با كمي حذف و اضافه ميدارم:

نمي دانم خدا تا كي ميخواد پاي من صبر كنه؟؟ نه پس مي رم نه پيش. البته اميدوارم كه پسرفت نداشته باشم. قدر حس هايي رو كه خدا بهم مي ده رو نميدونم تازه ميمونم كه اين چه معني داره؟ چيكارش كنم؟ اين نشونه چيه؟ آدم ناشكري هستم. فقط چند وقت، فقط، بعدش مي شم مثل قبل. چقدر خدا بهم لطف كنه و من قدرش و ندونم؟؟ هان؟؟ چند بار؟؟ فقط مصرف كنندم، فقط و فقط. فقط از نعمت هاي خدا استفاده ميكنم همين.

نميدانم ديگه كي ميخواهم دست روحم و بگيرم و بكشمش بالا، تا كي ميخواهم تو چارچوب جسم محدودش كنم؟ تا كي؟ اونوقتي كه بايد نشونش بدم به جز اينجا جاهايي هست كه بري برنميگردي كي؟؟ به قول يكي روحم به گل نشسته برايم دعا كنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 10:4 PM  توسط مسافر زمينی  | 


ما را سر سوداي كس ديگر نيست
 در عشق تو پرواي كس ديگر نيست
جز تو دگري جــــــاي نگيرد در دل
دل جای تو شد جای کس ديگر نيست

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 7:40 PM  توسط مسافر زمينی 

اي پرچمدار شيعه و رئيس مذهب جعفري، اي بلند اختر! در شب هجران تو، عالم دگرگون شده است. اي ششمين نور سرمدي، تاريخ از كدام مصيبت تو شكوه كند، آري تاريخ، شرمنده از حكايت غربت توست.

قبرستان بقيع

پ.ن
۱. متن و از يه جا برداشتم.
۲.ميشه من سال ديگه جاي اين كبوتر ها باشم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 10:51 PM  توسط مسافر زمينی 

روحم به گل نشسته برايم دعا كنيد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 8:58 PM  توسط مسافر زمينی 

وَالضُّحَى ﴿1﴾ وَاللَّيْلِ إِذَا سَجَى ﴿2﴾ مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى ﴿3﴾ وَلَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ الْأُولَى ﴿4﴾ وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى ﴿5﴾ أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَآوَى ﴿6﴾ وَوَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدَى ﴿7﴾ وَوَجَدَكَ عَائِلًا فَأَغْنَى ﴿8﴾ فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ ﴿9﴾ وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ ﴿10﴾ وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ ﴿11﴾

به نام خداوند رحمتگر مهربان‏

1. سوگند به روشنايي روز،
2. سوگند به شب چون آرام گيرد،
3. [كه‏] پروردگارت تو را وانگذاشته‏، و دشمن نداشته است.
‏4
. و قطعاً آخرت براي تو از دنيا نيكوتر خواهد بود.
5. و بزودي پروردگارت تو را عطا خواهد داد، تا خرسند گردي‏.
6. مگر نه تو را يتيم يافت‏، پس پناه داد؟
7. و تو را سرگشته يافت‏، پس هدايت كرد؟
8. و تو را تنگدست يافت و بي‏نياز گردانيد؟
9. و اما [تو نيز به پاس نعمت ما] يتيم را ميازار ،
10. و گدا را مران‏.
11. و از نعمت پروردگار خويش [با مردم‏] سخن گوي‏.

سلام،

يكي از سوره هايي كه فوق العاده دوست دارم سوره ضحي است، محبت خدا به پيامبر، اولين باري كه به معنيش توجه كرم نفسم بند اومد، اشك تو چشام جمع شد. درسته اين سوره براي حضرت محمد نازل شده. اما اينجور محبت خدا فقط متعلق به حضرت محمد(ص) نيست. ما بايد خدا رو كنارمون حس كنيم، كنارمون كه چه عرض كنم، نزديكتر از رگ گردنمون. اما نميدونم واقعا اين و باور داريم كه خدا اينقدر به ما نزديكه؟ يا واقعا به ته ته اين حديث قدسي فكر كرديم كه:

«لو علم المدبرون كيف اشتياقى بهم لما توا شوقاً»

اگر آنها كه از من رو گردانده اند اشتياق مرا نسبت به خود مى دانستند از شدت شوق مى مردند.

اينقدر خدا دوسمون داره كه اگه بدونيم از خوشحالي ميمرديم ...
نه، مطمئنم هيچ وقت به عمقش نرسيدم، اگه رسيده بودم كه ...

وصيت نامه شهيد باغاني و نوشتم، اين قسمتش و دوباره مينويسم چون خيلي خيلي دوسسش دارم:

اين تو بوده اي كه عاشق من بوده اي و مرا ميكشانده اي. اگر من عاشق تو بودم، بايد يكسره به دنبال تو مي آمدم. وليكن وقتي توجه ميكنم ميبينم كه گاهي اوقات در دام شيطان افتاده ام؛‌ ولي باز مستقيم آمده ام. حال ميفهمم كه اين تو بوده اي كه عاشق بنده ات بوده اي و هرگاه او صيد شيطان شده، تو دام شيطان را پاره كرده اي و هر شب به انتظار او نشسته اي تا بلكه يك شب او را ببيني. حالا ميفهمم كه تو عاشق صادق بنده ات هستي. بنده را چه كه عاشق تو بشود (عنقا شكار كس نشود دام برگير).
آري تو عاشق من بوده اي و هر شب مرا بيدار ميكردي و به انتظار يك صدا از جانب معشوقت مينشستي. اما من بدبخت ناز ميكردم و شب خلوت را از دست ميدادم و مي خوابيدم! اما تو دست برنداشتي و اين قدر به اين كار ادامه دادي كه بلاخره من گريزپاي را به چنگ آوردي،‌من فكر مي كردم كه با پاي خود آمده ام. وه چه خيال باطلي!

رب الحقني باالشهدا و الصالحين

+ نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 8:36 PM  توسط مسافر زمينی  | 

سلام عليكم،

نميدونم فيلم يك تكه نان را ديديد يا نه؟
به هر حال اين قسمتش و كه درباره "سلام عليكم" بود فوق العاده دوست داشتم، اينكه وقتي ميگيم سلام عليكم يعني خدا با تو باشد. اصلا تا حالا اينجوري نگاه نكرده بودم، هيچ وقت دقت نكرده بودم كه سلام يكي از اسامي خداست. خلاصه واسه من كه خيلي تكان دهنده بود (بماند كه كل فيلم قاطيم كرد).

 

ابراهيم خليل الله

انسان ميتونه به جايي برسه كه خدا به عنوان دوست خودش برگزينش. يه جا خوندم كه هيچ چيز پيش خدا از توكل كردن بهش براش ارزشمندتر نيست. فكر ميكنم اگه حضرت ايوب به صبرشون معروف هستند، حضرت ابراهيم (ع) هم بايد به توكلشون معروف باشند. واسه جريان آتش ميگم.
وقتي مي خواستند وارد آتششون كنند جبرئيل نازل شد و گفت اگه چيزي مي خواي به من بگو! كه حضرت گفتند من از تو چيزي نميخوام، جبرئيل گفت خوب بگو من به خداي تو بگم، حضرت ابراهيم گفتند خداي من از احوال من آگاه. به نظر من اين اوج توكل به خداست. نه تنها توكل،‌هم نهايت توكل و هم نهايت يقين به خدا.

قلنا يا نار كوني بردا و سلاما علي ابراهيم
ما خطاب كرديم كه اي آتش، سرد و سالم براي ابراهيم باش.

نهايت كمال يك انسان واقعي بنده خدا بودن كه خدا خودش اين صفت و واسه حضرت ابراهيم آورده:

و ذكر عبادنا ابراهيم ، ...

و :

و ابراهيم الذي وفي ...

مقبره حضرت ابراهيم (ع)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 9:38 AM  توسط مسافر زمينی  | 

سلام،

قصدم از اينكه اينجا رو بزنم فقط نوشتن حديث هاي قدسي از كتاب 3 جلدي "صداي او" بود يعني فقط و فقط هم واسه همين زدم چون دوست داشتم بقيه رو هم در لذتي كه از خوندن اين احاديث مي بردم شريك كنم. اما نميدونم چرا نشد؟ شايد به اين دليل كه من بايد هر چي كه به نظرم خوب اومد و تو وبلاگم بنويسم نه فقط يك مطلب.

تصميم گرفتم پست هام درباره خدا باشه يا اگه درباره خدا نبود حداقل واسه خدا باشه.

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 11:39 AM  توسط مسافر زمينی 

آري تو عاشق من بوده اي و هر شب مرا بيدار ميكردي و به انتظار يك صدا از جانب معشوقت مينشستي. اما من بدبخت ناز ميكردم و شب خلوت را از دست ميدادم و مي خوابيدم! اما تو دست برنداشتي و اين قدر به اين كار ادامه دادي كه بلاخره من گريزپاي را به چنگ آوردي،‌من فكر مي كردم كه با پاي خود آمده ام. وه چه خيال باطلي! اين كمند عشق تو بود كه به گردن من افتاده بود، مرا كه به چنگ آوردي به صحنه جهادم آوردي تا به دور از هر گونه هياهو با من نرد عشق ببازي و من در كار تو حيران بودم و از كرم تو تعجب ميكردم. آخر تو بزرگ بودي و من كوچك؛ تو كريم بودي و من لئيم! تو جميل بودي و من قبيح! تو مولا بودي و من بنده و من شرمنده از اين همه احسان تو بودم. كمند عشقت را محكم تر كردي و مرا به خط مقدم عشق بردي و در آنجا شراب عشقت را به من نوشاندي و چه نيكو شرابي بود و من هنوز از لذت آن شراب مستم. اولين جرعه آن را كه نوشيدم، مست شدم و در حال مستي تقاضاي جرعه اي ديگر كردم؛ اما اين بار تو بودي كه ناز ميكردي و مرا سر ميگرداندي؛ پياله ام را شكستي، هر چه التماس كردم جامي ديگر بده تا از حجاب جسماني بياسايم، ندادي و زير لب به من خنديديو پنهاني عشوه كردي، اكنون من خمارم و پياله به دست، هنوز در انتظار جرعه اي ديگر از شراب عشقت به سر ميبرم. اي عاشق من! اي واله من! پياله ام را پر كن و مرا در خماري نگذار. تو كه يك عمر به انتظار نشسته بودي؛ حال كه به من رسيده اي چرا كام دل برنميگيري؟ تو كه از بيع و شراب متاع عشق دم ميزدي؛ چرا اكنون مرا در انتظار گذاشته اي؟ اگر بدانم كه خريدار متاعم نيستي و اگر بدانم شياله ام را پر نميكني. پياله خود را مشكنم و متاعم را به آتش ميكشم تا در آتش حسرا بسوزي و انگشت حيرت به دندان بگزي.

به آهي گنبد حضراء بسوزم
جهان را جمله سر تا پا بسوزم
بسوزم يا كه كارم را بسازي
چه فرمايي بسوزم يا بسازم

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 4:17 PM  توسط مسافر زمينی