نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى سياهى چادرم، دل مردهايى كه چشمشان به دنبال خوشرنگترين زنهاست را مىزند.
نمىدانيد چقدر لذتبخش است وقتى وارد مغازهاى مىشوم و مىپرسم: آقا!
اينا قيمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمىدهد؛ دوباره مىپرسم: آقا! اينا
چنده؟ فروشنده كه محو موهاى مشكرده زن ديگرى است و حالش دگرگون است، من
را اصلاً نمىبيند. باز هم سؤالم بىجواب مىماند و من، خوشحال، از مغازه
بيرون مىآيم.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى مردهايى كه به خيابان مىآيند تا لذت ببرند، ذرهاى به تو محل نمىگذارند.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خيابان
قدم مىزنيد؛ در حالى كه دغدغه اين را نداريد كه شايد گوشهاى از
زيبايىهاتان، پاك شده باشد و مجبور نيستيد خود را با دلهره، به
نزديكترين محل امن برسانيد تا هر چه زودتر، زيبايى خود را كنترل كنيد؛
زيبايى از دست رفتهتان را به صورتتان باز گردانيد و خود را جبران كنيد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان و دانشگاه و... راه مىرويد و صد قافله دل كثيف، همره شما نيست.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پليد مردان شهرتان نيستيد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى كرم قلاب ماهىگيرى شيطان براى به دام انداختن مردان شهر نيستيد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى مىبينى كه مىتوانى اطاعت خدايت را بكنى؛ نه هوايت را.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان راه مىرويد؛ در حالى كه يك عروسك متحرك نيستيد؛ يك انسان رهگذريد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد اين حجاب!
خدايا! لذتم مدام باد.نویسنده: زهرا قدیانی
منبع: http://www.porseman.net/defaulte.aspx?namayesh=1729
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت
10:53 PM توسط مسافر زمينی
|
روزی به شیخ ابو سعید ابوالخیر گفتند: فلان کس بر روی آب راه میرود. او پاسخ داد: این آسان است، وزغ و پشه هم بر روی آب راه میروند. بعد گفتند: فلان کس در هوا میپرد. او پاسخ داد این هم آسان است، مگس و کلاغ هم میتوانند در هوا بپرند. سرانجام درمورد کسی گفتند: که او در یک لحظه از شهری به شهر دیگر سفر میکند. پاسخ داد شیطان هم در یک نفس از مشرق به مغرب می رود. این چنین توانایی هایی از هر نوع که باشد ارزش ندارد. یک انسان وارسته و کامل کسی است که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و با خلق داد و ستد و معاشرت داشته باشد و یک لحظه از یاد خدا غافل نباشد.
+
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت
9:25 AM توسط مسافر زمينی
|
بنام او،
ازش پرسیدم چی شد اینقدر قانونمند شدی؟! (از رو خط عابر پیاده رد میشی، از پیاده رو میری و ...) گفت 1بار که خلوت بوده میخواستم از چراغ قرمز رد شم دوستم بهم گفته این مملکت، مملکت امام زمانه، تو مملکت امام زمان نباید قانون رو زیر پا بذاری از اون روز بود که متنبه شدم !
تو دلم گفتم کاش اینطور بود که تو میگی.
اللهم عجل لولیک الفرج 
+
نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت
5:30 PM توسط مسافر زمينی
|
ای خدا! من بعضی وقتها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به
یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)
خدایا منم مثل شقایق خیلی وقتها به یادت نیستم ...
فقط تفاوتم با اون اینه که میدونم تو همیشه با منی و به یادمی ولی ... ولی اگه مطمئن بودم که همیشه به یادمی دیگه ذره ای محزون نبودم ... اون موقع میشدم اولیای خدا.
"الا ان اولیا الله لاخوف علیهم ولاهم یحزنون"
خدایا کاش ذره ای از عشقی که تو به من داری من به تو داشتم. خدایا اینقدر دلم از خودم پره، اینقدر از تو دورم ...
التماس دعا
+
نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت
7:8 PM توسط مسافر زمينی
|
سلام،
کاش همه فدایی خدا باشیم نه کس دیگه !
اللهم عجل لولیک الفرج
+
نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت
3:50 PM توسط مسافر زمينی
|